تبليغاتX
باختر امروز

باختر امروز

مسائل اجتماعی و تاریخی ایران معاصر

متن یک چت دلنشین!!!

 

پسر : سلام . خوبی ؟مزاحم نیستم ؟
دختر : سلام . خواهش می کنم .?asl pls
پسر : تهران/وحید/۲۶ و شما ؟
دختر‌: تهران/نازنین/۲۲

پسر: اِ اِ اِ چه اسم قشنگی ! اسم مادر بزرگ منم نازنینه .
دختر: مرسی ! شما مجردین ؟
پسر: بله . شما چی ؟ ازدواج کردین ؟
دختر: نه. منم مجردم. راستی تحصیلاتتون چیه ؟
پسر: من فوق لیسانس مدیریت از دانشگاه MIT اَمِریکا دارم . شما چی ؟

دختر : من فارغ التحصیل رشته گرافیک از دانشگاه سُربن فرانسه هستم .
پسر: wow چه عالی!واقعا از آشناییتون خوشحالم .
دختر : مرسی . منم همین طور . راستی شما کجای شیراز هستین ؟
پسر: من بچه معالی آباد ام . شما چی ؟
دختر : ما هم خونمون اونجاس . شما کجای معالی آباد می شینین ؟

پسر: گلدشت . شما چی ؟
دختر : گلدشت ؟ کجای گلدشت ؟
پسر : خیابون خلبانان . خیابون… کوچه… پلاک… شما چی ؟
دختر: اسم فامیلی شما چیه ؟
پسر: من ؟ حسینی ! چطور ؟

دختر: چی ؟وحید تویی ؟ خجالت نمی کشی چت می کنی ؟ تو که گفتی امروز با زنت میخوای بری قسطای عقب مونده خونه رو بدی ! مکانیکی رو ول کردی نشستی چت میکنی ؟
پسر : اِ عمه ملوک شمائین ؟ چرا از اول نگفتین ؟ راستش ! راستش ! دیشب می خواستم بهتون بگم امروز با فریده …. آخه می دونین……

دختر : راستش چی ؟ حالا آدرس خونه منو به آدمای توی چت میدی ؟ می دونم به فریده چی بگم !
پسر: عمه جان ! تو رو خدا نه ! به فریده چیزی نگین ! اگه بفهمه پوستمو میکّنه ! عوضش منم به عمو فریبرز چیزی نمی گم !
دختر:‌ او و و و م خب ! باشه چیزی بهش نمیگم . دیگه اسم فریبرزو نیاریا ! راستی من باید برم عمو فریبرزت اومد . بای
پسر: باشه عمه ملوک ! بای……

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 21:48  توسط اکبر زارعین ریزی  | 

آسمان همیشه ابری نیست

آخر راه اومدن با روزگار گره کوریه که بخت منه
که تموم اتفاقای بدش شاهد زندگی سخت منه
شاید این زخمی که تو خوردم و از حرارتش زبونه میکشم
یا تموم بی کسی هامو همش فقط از دست زمونه میکشم

بگو بازم هوامو داریو مثل همه منو تنها نمیزاری

بگو بازم هوامو داری و مثل همه منو تنها نمی ذاری
بگو هستی تا نترسونتم ظلمت این شب تکراری
بگو هستی و روی ماهتو امشب پشت ابرا پنهون نمیشه
آسمون بخت تیره ی من ابری نمی مونه همیشه

بگو بازم هوامو داری و مثل همه منو تنها نمی ذاری

بگو هستی تا نترسونتم ظلمت این شب تکراری
بگو هستی و روی ماهتو امشب پشت ابرا پنهون نمیشه
آسمون بخت تیره ی من ابری نمی مونه همیشه

من که پشتم به تو گرمه و باز هرچه این راهو میام نمیرسم
نکنه دستمو ول کردی که برم که به هرچی که میخوام نمیرسم


شایدم من اشتباهی اومدم که در بسته رو وا نمیکنی
من به این سادگی دل نمیکنم از تو که منو رها نمیکنی

بگو بازم هوامو داری و مثل همه منو تنها نمی ذاری
بگو هستی تا نترسونتم ظلمت این شب تکراری


بگو هستی و روی ماهتو امشب پشت ابرا پنهون نمیشه
آسمون بخت تیره ی من ابری نمی مونه همیشه

بگو بازم هوامو داری و مثل همه منو تنها نمی ذاری
بگو هستی تا نترسونتم ظلمت این شب تکراری


بگو هستی و روی ماهتو امشب پشت ابرا پنهون نمیشه
آسمون بخت تیره ی من ابری نمی مونه همیشه

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت 22:17  توسط اکبر زارعین ریزی  | 

مدیریت بهره وری آب

تجارت آب مجازی و اصلاح الگوی مصرف منابع آبی کشور

تهیه و تنظیم :

مهندس طلوع حیات - مهندس حسینی

اصطلاح «آب مجازی» از سال 1993 میلادی توسط (پروفسور تونی آلن Prof. J.A Allan) استاد دانشگاه لندن(گروه تحقیقات آب) وارد فرهنگ آب جهان شد. مقدار آبی را که برای تولید مواد غذایی یا محصولات صنعتی، معدنی و ... صرف شده و در آن محصولات بصورت نهفته(مخفی) وجود دارد، آب مجازی (آب پنهان) گویند. وی همچنین به منظور فائق آمدن بر مشکلات متعدد کشورهای کم‌آب بخصوص در خاورمیانه، «تجارت آب مجازی» را در سال 1997 میلادی پیشنهاد نمود.

مقدار محصول بدست آمده

آب مجازی بکار رفته (ليتر )

مقدار محصول بدست آمده

آب مجازی بکار رفته (ليتر )

500گرم گندم

500  لیتر

هر دانه ( 60گرم) تخم‌مرغ

200   لیتر

500گرم برنج

1700  لیتر

يک ليوان شير( 200 ميلي ليتر )

200 لیتر

تولید هر کیلو سیب

700  لیتر

يک قالب پنير ( 500 گرمي)

2500  لیتر

یک برگ کاغذ A4

10 لیتر

يک عدد سيب زميني ( 100 گرمي )

25  لیتر

برای هر  قوری چای

90  لیتر

يک فنجان قهوه ( 125 ميلي ليتر )

140  لیتر

300گرم گوشت گاو

4500  لیتر

يک جفت کفش با چرم گاو

8000  لیتر

یک پیراهن نخی در اندازه متوسط

4100 لیتر

یک خودروی سواری

400000 لیتر


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت 21:53  توسط اکبر زارعین ریزی  | 

چشم خونبار

نمی دانم چه می خواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته است
در تنگ قفس باز است و افسوس
كه بال مرغ آوازم شكسته است
 
نمیدانم چه می خواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
خیال ناشناسی آشنا رنگ
گهی می سوزدم گه می نوازد
گهی در خاطرم می جوشد این وهم
ز رنگ آمیزی غمهای انبوه
كه در رگهام جای خون روان است
سیه داروی زهرآگین اندوه
فغانی گرم و خون آلود و پردرد
فرو می پیچدم در سینه تنگ
چو فریاد یكی دیوانه گنگ
كه می كوبد سر شوریده بر سنگ
سرشكی تلخ و شور از چشمه دل
نهان در سینه می جوشد شب و روز
چنان مار گرفتاری كه ریزد
شرنگ خشمش از نیش جگرسوز
پریشان سایه ای آشفته آهنگ
ز مغزم می تراود گیج و گمراه
چو روح خوابگردی مات و مدهوش
كه بی سامان به ره افتد شبانگاه
درون سینه ام دردی است خونبار
كه همچون گریه می گیرد گلویم
غمی آشفته دردی گریه آلود
نمی دانم چه می خواهم بگویم
 

ازهوشنگ ابتهاج-سایه

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 22:1  توسط اکبر زارعین ریزی  | 

تقدیم به تو ای نازنین ای با احساسترین

 

دوست واقعي كسي است كه در كنارش جرات داشته باشي خودت باشي

و من خوشبخت ترینم که تو را  همیشه  دارم

تقدیم به تو

منظورم توئی شک نکن توئی که  در تنهاترین تنهائی  هام با  من  بودی

آری  اکبر جان دوستت  دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 22:0  توسط اکبر زارعین ریزی  | 

گفت وگو با ماهرخ فلاحي: زن گاودار نمونه صنعتي

 

ماهرخ فلاحي 63 ساله اولين زن گاودار صنعتي ايران از زناني است كه در سومين همايش كارآفريني زنان كه چند روز پيش در دانشگاه شريف برگزار شد، حضور يافت. ...

مدام از يك سوي سالن به گوشه ديگر آن مي رود به قول خودش يك لحظه هم قادر نيست يك جا بنشيند. چند بار تلفنش را برمي دارد و حال گاوهاي در حال زايمانش را مي پرسد; دانشجويان دايماً به او مراجعه مي كنند و مي خواهند تا براي آموزش به دامداري اش بروند. ماهرخ فلاحي 63 ساله اولين زن گاودار صنعتي ايران از زناني است كه در سومين همايش كارآفريني زنان كه چند روز پيش در دانشگاه شريف برگزار شد، حضور يافت. پرتحرك و پرجنب و جوش.
    
    ماهرخ وقتي38 ساله بود به فكر ايجاد كسب و كاري افتاد: «آن روزها زن نسبتاً جواني بودم با 20 سال سابقه كار در آموزش و پرورش اما هنوز جنب و جوش و انرژي زيادي داشتم. دو فرزندم هم درسشان به پايان رسيده و تنهايي در انتظارم بود.»
    
    او كه فارغ التحصيل كارشناسي ارشد علوم تربيتي و زبان است سال ها در اين رشته ها تدريس كرده بود. در همان سال ها به عنوان يكي از دبيران برتر زبان برگزيده و عازم كشورهاي آمريكا و اسپانيا شد تا دوره خاص آموزش نابينايان با خط بريل را بياموزد:«دوره هاي آموزشي خط بريل را به صورت لاتين آموختيم و براي نخستين بار در ايران بر الفباي فارسي پياده كرديم.»
    
    آهي مي كشد و دستانش را كه پر از چين و چروك است بر هم مي گذارد: «با آن همه كار و فعاليت بازنشستگي برايم ترسناك بود بنابراين خيلي زود خانه بزرگمان در تهران را تبديل به آپارتماني كوچك كردم و با مازاد آن دامداري با هفت گوساله در محمدشهر كرج احداث كردم.»
    
    او آن روزها سررشته اي از دامداري صنعتي نداشت اما چون به كار زايش و رويش عشق مي ورزيد يك لحظه هم از پاي ننشست:«در مدت كوتاهي كه فرصت داشتم تا گوساله هايم رشد و سپس توليدمثل كنند در بسياري از سمينارهاي خارجي و داخلي گاوداري صنعتي و تمام دوره هاي آموزشي دانشگاه ها شركت كردم.»
    
    در سال هاي نخست كار براي زايمان گاوهايش از دامپزشك استفاده مي كرد اما خيلي زود اين كار و ساير مراقبت هاي بهداشتي از دام ها را آموخت: «الان فقط براي سزارين از دامپزشك استفاده مي كنم.»
    
    دست هايش را نشان مي دهد كه پر از چروك و به قول خودش مردانه است: «به دستهايم خيلي فشار مي آيد اما هرگز از كارم خسته نمي شوم.» او گاوهايش را آن قدر دوست دارد كه به قول خودش حتي در مسافرت ها بيش از همه حتي اعضاي خانواده نگران شان مي شود. حرفه ماهرخ به سرعت گسترش يافت بعد از يك سال هفت گوساله به 14 تا و سال بعدش به 28 عدد تبديل شد.
    
    «خيلي زود و به صورت تصاعدي تعداد گاوهايم افزايش يافت بنابراين تصميم به اصلاح نژاد گرفتم و اسپرم هاي منجمد وارداتي را خريداري و به گاوها تلقيح كردم.»
    
    در نتيجه گاوي كه در سال نخست بين 18 تا 20 كيلو شير مي داد اكنون با اصلاح نژاد 65 كيلو شير مي دهد.»
    
    اما او به اين مرحله از كار هم بسنده نكرد و وقتي متوجه شد اصلاح نژاد هم به انتهايش نزديك شده كار انتقال جنين را آغاز كرد: «همه مراحل كار از جمله هورمون تراپي را خودم انجام مي دهم. هنگام سيكل ماهانه گاو آن ها را هورمون تراپي كرده كه در نتيجه آن، يك گاو، به جاي يك تخمك 30 تخمك آزاد مي كند و در نتيجه 30 قلو مي زايد.»
    
    اين نوآوري ها دلايل اصلي موفقيت اين زن دامدار كارآفرين محسوب مي شود. گوساله هاي نر او اكنون با قيمت بسيار مناسب توسط مركز اصلاح نژاد خريداري و لطمه اقتصادي حاصل از خريد ارزان شيرش را جبران مي كنند. اما ماهرخ مشكلات آغاز كار را به هيچ عنوان فراموش نمي كند; سالي كه سل گاوي شيوع يافت و همه گوساله هايش را نابود كرد اما او از پاي ننشست شايد به همين خاطر است كه هر دانشجويي كه براي كارآموزي به او مراجعه مي كند جواب رد نمي شنود: «كارآموزي در دامداري ها خيلي دشوار است. چون بيش تر دامداران سرمايه داراني هستند كه دامداري شان را در اختيار كارگرشان قرار داده اند كارگراني كه خود نيز از اصول علمي كار بي خبرند. بنابراين هيچ وقت از آموزش علاقه مندان به اين حرفه خودداري نكرده و آن ها را با دل و جان در دامداري ام مي پذيرم.»
    
    اما او از جمله دامداراني است كه محل زندگي و كارش جدا از هم نيست. خانه او به شكل برجي بلند درست ميان دامداري اش واقع شده به قول خودش خانه اي كاملاً شبيه برج ديده باني. او با دوربين شكاري اش در طول شبانه روز دايماً دامداري اش را كنترل مي كند درباره انتقال خانه به دامداري اش با لبخندي بر لب مي گويد: «رفت و آمد بين تهران و كرج برايم مشكل بود. اما دليل اصلي انتقال نظارت مستقيم بر دامداري بود. چون كار با موجود زنده نيازمند مسووليت پذيري زياد است. آن زمان كه در تهران زندگي مي كردم ناگهان خبر مي رسيد گاوم زايمان دارد و تا خودم را به بالاي سرش برسانم بلايي سر گاو آمده بود; با اين كه تنها نيستم و هفت، هشت كارگر دارم اما هدايت كارها به عهده من است.»
    
    او هرگز از كارش خسته و دلزده نشده است: «گاهي خودم را با همسن و سالهايم مقايسه مي كنم خوشبختانه به علت تحرك زيادم هنوز از همه آن ها سالم تر و قوي ترم.»
    
    او هر روز ساعت پنج صبح كارش را با اولين شيردوشي گاوها آغاز و ساعت 12 شب با آخرين شيردوشي به پايان مي رساند. البته اين فقط برنامه بعضي از روزهاي ماهرخ است چون زماني كه گاوهايش زايمان دارند يا بيمارند مجبور است تمام طول روز و شب كنارشان بماند و آن وقت است كه شيفت كاري اش شبانه روزي مي شود.
    
    آهي مي كشد و روسريش را بر سر جابه جا مي كند: «اگر زنان توانمندي شان را نشان دهند مي توانند همه تبعيض ها را ناديده بگيرند. تا زماني تبعيض وجود دارد كه زنان خودشان را دست كم مي گيرند اگر زني تواناييش را ثابت كند بهتر از مردان در هر سيستمي پذيرفته مي شود.»
    
    او به عنوان اولين زن گاودار صنعتي هر چند مشكلات زيادي را از سر گذرانده اما به تمام معنا خود را يك كارآفرين مي داند: «كارآفريني مثل يك توپ است كه اگر زمين بخورد بالاتر مي رود. من در زندگي هرگز از مشكلات نترسيدم و از اين پس نيز از آن ها نخواهم هراسيد.»

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 21:6  توسط اکبر زارعین ریزی  | 

چرچیل

آورده اند که در کنفرانس تهران روزی چرچیل، روزولت و استالین بعد از میتینگ‌ های پی در پی آن روز تاریخی! برای خوردن شام با هم نشسته بودند.

در کنار میز یکی از سگ ‌های چرچیل ساکت نشسته بود و به آن ها نگاه می کرد، چرچیل خطاب به همراهانش گفت:

چطوری میشه از این خردل تند به این سگ داد ؟

روزولت گفت: من بلدم و مقداری گوشت برید و خردل را داخل گوشت مالید و به طرف سگ رفت و گوشت را جلوی دهانش گرفته و شروع به نوچ نوچ کرد ، سگ گوشت را بو کرد و شروع به خوردن کرد تا اینکه به خردل رسید، خردل دهان سگ را سوزاند و از خوردن صرف نظر کرد.

بعد نوبت به استالین رسید.

استالین گفت: هیچ کاری با زبون خوش پیش نمیره و مقداری از خردل را با انگشت هایش گرفته و به طرف سگ بیچاره رفته و با یک دستش گردن سگ را محکم گرفته و با دست دیگرش خردل را به زور به داخل دهان سگ چپاند، سگ با ضرب زور خودش را از دست استالین رهانید و خردل را تف کرد.

 

در این میان که چرچیل به هر دوی آن ها می خندید بلند شد و گفت: دوستان هر دو تا تون سخت در اشتباهید! شما باید کاری بکنید که خودش مجبور بشه بخوره.

روزولت گفت: چطوری؟

چرچیل گفت نگاه کنید! و بعد بلند شد و با چهار انگشتش مقداری از خردل را به مقعد سگ مالید، سگ زوزه کشان در حالی‌ که به خودش می پیچید شروع به لیسیدن خردل کرد!

چرچیل گفت دیدید چطوری می توان زور را بدون زور زدن به مردمان تحمیل کرد!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 23:25  توسط اکبر زارعین ریزی  | 

دلتنگی

صبر کردن دردناک است و فراموش کردن دردناکتر

و از این دو دردناکتر آن است که ندانی باید صبر کنی یا فراموش؟!

 من که پشتم به  خودت گرمه

و

باز

هرچی این راه را میام نمیرسم

نکنه دستما ول کردی

 برم

که به هرچی که  میخام نمیرسم

شایدم من اشتباهی  اومدم

که  در بسته  را وا نمیکنی

من به این سادگی دل نمیکنم از تو که

 منا  رها نمیکنی

 

من به  این سادگی دل نمیکنم

از تو که 

منا رها نمیکنی  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت 20:38  توسط اکبر زارعین ریزی  | 

لویاتان

لویاتان  )ماده، صورت و قدرت دولت شرعی و عرفی(

[Leviathan or the Matter From and Power of a Commonwelth, ecclesiastic and civil]. اثر فلسفی تامس هابز (1) (1588-1679)، فیلسوف انگلیسی، که در 1651 به زبان انگلیسی در لندن و سپس در 1668، ترجمه آزاد آن به زبان لاتینی در آمستردام انتشار یافت. این اثر دارای چهار بخش است: «انسان»، «دولت»، «دولت مسیحی»، و «قلمرو ظلمات» به عنوان ضد دولت مسیحی. نخستین بخش خلاصه‌ای از مقدمات فلسفی است که در دو اثر دیگر هابز جسم و طبیعت انسانی، به تفصیل آمده است. برابر این مقدمات وجودشناختی، فقط اجسام وجود دارند که ممکن است اجسام مادی به معنای دقیق کلمه (یا طبیعی) و اجسام سیاسی (مصنوعی) باشند. از سویی، انسان بخشی از ماده است و از آن تشکیل شده است و از سوی دیگر، به عنوان موجودی که می‌تواند اجسام مصنوعی به وجود آورد سازنده و فاعل نظریه سیاسی است. شناختها مجموعه احساسهاست که به نوبه خود دگرگونیها، یعنی حرکاتی است که در اجسام محسوس ایجاد شده و به وسیله اعصاب به مغز انتقال یافته است. ادراکات ما از جهان احساس دگرگونیهای مربوطی است که در جوهر دماغی وارد می‌شود و بنابراین، این ادراکات اموری ذهنی‌اند. غریزه‌های غلبه‌ناپذیری تعیین‌کننده دقیق همه اعمال انسان‌اند. در اعمال انسان جایی برای آزادی وجود ندارد و خیر و شر اموری نسبی‌اند: خیر با مطلوب و شر با نامطلوب یگانه است. نتیجه منطقی این مادی مذهبی نظریه «دولت مطلقه» است. در نظر هابز، در موضوع سیاست، آزادی به اندازه اخلاق و متافیزیک غیرقابل قبول است: در دولت، همچنان که در طبیعت، قدرت موجد حق است. حالت طبیعی انسانها «جنگ همه با همه است»، و دولت وسیله ضروری پایان بخشیدن به این حالت است. دولتْ زندگی و اموال افراد را به بهای اطاعت منفعلانه و مطلقی که از آنها انتظار دارد مورد حمایت قرار می‌دهد. امر دولت خیر است و نهی دولت شر؛ اراده دولت عالی‌ترین قانون است. هابز به این موجود مصنوعی که دولت یا جمهوری را به وجود می‌آورد –یعنی آدمکی حقیقی که دارای زندگی صرفاً ماشینی است و نبوغ انسانی آن را طرح کرده و ساخته است- «لویاتان» نام می‌دهد، که از آن موجود افسانه‌ای و رمزی کتاب مقدس و به ویژه کتاب ایوب گرفته شده است. هابز این لویاتان را در تصویر معروف چاپ اول اثر نشان داده است: ‌غولی تاج‌دار که شمشیری در یک دست و عصای پاپی در دست دیگر دارد. به عبارت دیگر، لویاتان نیروی نظامی و روحانی را در اختیار دارد که سلطه بر اجسام و وجدانها را به او اعطا می‌کند. روح مصنوعی لویاتان از حاکمیت؛ مفاصل او از صاحبان مناصب؛ اعضای او قوای قضاییه و مجریه؛ اعصاب او پاداش و مجازات؛ نیروی او  رفاه و ثروت همه اعضا به طور خاص؛ فعالیت او از رستگاری مردم؛ حافظه او از رایزنان؛ عقل و اراده او قوانین و مصوبه‌ها، سلامت او از اجماع، بیماری او از شورش، مرگ او از جنگ داخلی تشکیل شده است؛ و کلمه «کُنْ» الاهی و آفرینش انسان در سفر پیدایش، از میثاقها و قراردادهایی فراهم آمده است که نخستین‌بار اجزای مختلف جسم سیاسی را جمع و وحدت بخشید.

نظریه سیاسی دو بخش دیگر اثر به طور کلی اندیشه‌های بیان شده در خصوص شهروند  را از سر می‌گیرد، مگر در مواردی که هابز به نظر می‌آید که از زندگی سیاسی پرآشوب زمان خود درسی آموخته باشد. کسی که در لحظه آزادی گردن به اطاعت فاتحی می‌گذارد با بیان صریح یا علامات کافی دیگر رضایت می‌دهد که رعیت او باشد. این وضعیت در مورد کسی که در برابر حاکم خود تعهد دیگری جز تعهد رعیت معمولی ندارد تکرار می‌شود. قانون مدنی تعهدات پیوسته با قوانین طبیعی و اصل عدالت در تضاد است. احترام به دیگران و فضیلتهای دیگری که از قانون مدنی ناشی می‌شود و صلح و اطاعت را به دنبال می‌آورد، به محض تشکیل دولت، به قوانین طبیعی تبدیل می‌شود و بنابراین از این حیث که قدرت حاکم احترام به آنها را الزا‌م‌آور می‌داند، قوانین مدنی نیز هستند. بخش نانوشته قانون طبیعی خوانده می‌شود و بخش نوشته آن مدنی، قانون مدنی آزادی طبیعی افراد را محدود می‌کند تا آنان نتوانند به یکدیگر ضرر برسانند، بلکه به یکدیگر یاری برسانند و در برابر دشمن مشترک متحد شوند. قانون مدنی تحت نظارت پادشاه و پارلمان – در صورتی که سلطنت پارلمانی باشد- قرار دارد. سلطنت به هیچ‌وجه با قدرت مذهبی محدود نمی‌شود، زیرا که قلمرو امور دنیوی و مذهبی یگانه‌اند؛ حاکم را نمی‌توان با قدرت مذهبی طرد و تکفیر کرد، زیرا که شهریار نمی‌تواند خود را تکفیر کند. تکفیر رعیتی که به پادشاه وفادار باشد فاقد هرگونه اثر است. کشیشان وظیفه خود را به نام و تحت اقتدار حاکم مدنی یا «قانون عرفی» انجام می‌دهند. اما پادشاه، یا هرحاکم دیگری، وظیفه عالیه دینی خود را با تکیه بر اقتدار بلافصل ناشی از خدا یا «قانون شرعی» انجام می‌دهد. بنابراین، هرکس که به اطاعت از پادشاه گردن نهد و به خدا بودن مسیح اعتراف کند، مسیحی خوبی است.(!!)

بدین‌سان، قدرت مطلقه دولت که بر شالوده دریافتی کاملاً مادی و سودجویانه از دولت استوار است، عالی‌ترین بیان خود را در لویاتان پیدا کرده است و این بیان تا جایی پیش می‌رود که آنگاه که پادشاه یا دولت نتوانند از شهروندان دفاع کنند، وفاداری مردم نسبت به آنان نفی می‌شود، زیرا که تنها دلیل اطاعت از آنان تأمین امنیت شهروند است.

1.Thomas Hobbes

 دکتر سیدجواد طباطبایی. فرهنگ آثار. سروش

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 21:39  توسط اکبر زارعین ریزی  | 

اعترافات روسو

به  نظر این حقیر در ایران، ما بمانند مغرب  زمین از تالیفات ارزنده ای که بنام اعترافات وجود دارد بی  بهره ایم زیرا فرهنگ  ما شایدکمتر  به  معرفی خودمان بدون دغدغه کمک میکند

با  توجه  به تاریخ دوران اخیر میتوان گفت شخصیتهای  برجسته که سهم  عظیمی در تولید علم  به  معنای  واقعی  داشته اند در  طی  زندگی  شخصی  و اجتماعی  خود چنان انسانهای موفقی نبوده اند و شاید  همین  خطاهای بزرگ  آنها موجب  افرینش  اثرات برجسته  ائی  شده  که مسیر تاریخ بشیریت را دگرگون  ساخته  و بدون شک  ژان ژاک  روسو که قرن  هجدهم  را  به  حق  اکثر اندیشمندان قرن  او نامیده  اندیکی از انهاست

در اینجا  سعی  دارم نگاهی  به اعترافات روسو  داشته  باشم شاید....

اعترافات روسو  [Confesions de Rousseau]. زندگی‌نامه ژان ژاک روسو (1) (1712-1778)، فیلسوف و نویسنده فرانسوی، به قلم خود او، که پس از مرگش منتشر شد و شامل دوازده دفتر است که در دو مرحله به چاپ رسید: شش دفتر اول در 1781 و بقیه در 1788. عنوان کتاب مبالغه‌آمیز نیست، زیرا نویسنده در آن بدون پرده‌پوشی به عموم خطاهای خود اعتراف کرده و این اعترافات با تاریخ آن روزگار درآمیخته است. از این‌رو می‌توان آنها را "کتاب خاطرات" نیز نام نهاد. ولی روسو پیش از آنکه دربند اعتراف باشد، در پی توصیف خویشتن است تا به نحوی اشتباهات خود را توجیه کرده باشد. بر این گمان است که هرگاه خود را «در حقیقت سرشت خود» نشان دهد، نقشی اساسی در تاریخ انسانها ایفا کرده است.

 روسو آنگونه که خود میگویددر 1766 در خانواده‌ای فرانسوی‌الاصل و پروتستان در ژنو به دنیا می‌آید. مادرش پس از زادن او میمیرد. پس به پدرش، که مغازه ساعت‌سازی دارد، وابسته می‌گردد. ولی پدر که دارای خلقیاتی بلهوسانه است در تربیت فرزند بسیار اهمال می‌ورزد. روسو نزد دیگران نیز چیزی که تهذیب‌کننده‌تر باشد نمی‌یابد و موقعیت از هر نظر برای تباه‌شدنش مساعد می‌گردد. در شش سالگی او را به یک پانسیون شبانه‌روزی می‌سپارند. دو سال بعد، از آنجا بازمی‌گردد و نزد یک حکاک به شاگردی گمارده می‌شود. این کودک زودرس و بسیار حساس و تاحدی تن‌آسا، از هرگونه انضباط چنان بیزار است که یک روز، بی‌اندیشه بازگشت، راه فرار در پیش می‌گیرد ولی گرسنگی گرگ را از بیشه می‌راند. آن‌گاه خود را به کشیش روستایی معرفی می‌کند و می‌خواهد به مذهب کاتولیک درآید. کشیش توصیه می‌کند که نزد مادام دو وارنس (2) برود. امیدوار است که به اعتبار وی تسهیلاتی برایش فراهم آورد. خانم وارنس او را به خوبی می‌پذیرد و نوآموز ما به اقامتی کوتاه در دیر سنت اسپری (3) رضایت می‌دهد. اندکی بعد مراسم تغییر مذهب را به پایان می‌رساند. آشنایی با بانوی نامبرده تأثیری قاطع بر زندگی‌اش باقی می‌گذارد. روسوپس از چندی و به حکم ضرورت برای کسب معاش، از مادام وارنس دور شده میشود ولی اغلب برای دیدن او بازمی‌گردد. در طول این مدت به مشاغل گوناگون مانند نوکری، پیشخدمتی، نُت نویسی و بالاخره معلمی سر خانه، که همه آنها را نامطلوب می‌یابد، تن می‌دهد. این نوع مشاغل او را به شهرهایی متعدد در ایالات مختلف، که مهم‌ترین آنها لیون است، رهنمون می‌گردد. ولی به خصوص در پاریس است که وسوسه می‌شود. زیرا ضمن ولگردیها و سیر و سفرها چیزهای بسیار آموخته و دیو نویسندگی در جسم و جانش رخنه کرده است. ماجرایی اتفاقی، غرور او را جریحه‌دار می‌کند و موجب عزیمت ناگهانی‌اش می‌گردد. در بیست و هشت سالگی به پاریس می‌رسد، در حالی که بیش از آنکه پول در جیب داشته باشد، تصورات واهی در سر می‌پروراند و آماده است برای پیشرفت به هرکاری تن  بدهد. امیدوار است که به یاری روشی نوین در نت‌نویسی که خود آن را اختراع کرده است و می‌خواهد به فرهنگستان علوم ارائه دهد، راه خود را برای پیشرفت و ثروتمند شدن بگشاید. به زودی از آن چشم می‌پوشد. برعکس، طالعش وقتی می‌درخشد که با برخی از نویسندگان مانند دیدرو، فونتنل (4)، کندیاک (5)، همچنین برخی از شخصیتهای عالی‌مقام آشنا می‌گردد. ولی بی‌پولی او را وامی‌دارد که آنان را ترک گوید و به عنوان منشی سفیر فرانسه در ونیز اقامت گزیند. با او نیز درمی‌افتد و به پاریس بازمی‌گردد و کوششهای خود را از سر می‌گیرد. چون در موسیقی قریحه‌ای دارد، برای امرار معاش به نُت‌نویسی می‌پردازد ولی به این کار نیز دل نمی‌بندد. زیرا موسیقی در نظرش گریزگاهی است که از روی ناچاری بدان روی می‌آورد. او حتی از جمعیت ادیبان، که او را همواره تحسین می‌کنند، می‌گریزد و با این کار ثابت میکند که دلش جایی دیگر است. در واقع با ترز لوواسور (6)، یک رختشوی ساده، زندگی مشترکی را آغاز کرده و در اتاقی زیرشیروانی سکونت میگزیند تا با آرامش کامل به تأمل درباره کاری که برای آن ساخته شده بود، بپردازد. ظاهراً همه عوامل نیز او را بدان فرا می‌خواند. از تاریخی که جایزه فرهنگستان دیژون (7) برای نوشتن "گفتار در دانش و هنر" به وی اهدا شده بود، چندسالی بیش نمی‌گذشت. همان فرهنگستان در 1755 موضوع دیگری را پیشنهاد می‌کند که روسو با شتاب به آن می‌پردازد و آن گفتار در "منشأ و مبانی برابری در میان انسانها" است. این‌بار جایزه به او تعلق نمی‌گیرد، ولی نوشته‌اش پس از چاپ، مانند گفتار پیشین به موفقیتی بزرگ دست می‌یابد و از آن پس جزو چهره‌های ادبی به شمار می‌آید. از سوی دیگر، چون به زندگی روستایی علاقه‌مند است، دعوت مادام دِپینه (8) را می‌پذیرد و در ویلای وی در جنگهای مونمورانْسی (9) اقامت می‌گزیند. در این ویلا، که آن را عزلتگاه می‌نامد، از محبتی مادرانه برخوردار می‌گردد و به نگارش مهم‌ترین کتابهای خود، یعنی قرارداد اجتماعی، امیل، هلوئیز جدید می‌پردازد. با وجود این، بسیار زود همه‌چیز درهم می‌ریزد. نخست سلامتی‌اش ناراحتیهایی فراهم می‌آورد که گاه تصورات هذیان‌آمیز شکنجه و آزار نیز بر آن افزوده می‌شود. به علاوه، با گروه فیلسوفان که او را به تک‌روی متهم می‌کنند و در ایجاد کدورت میان او و مادام دپینه می‌کوشند، روابطی نامطلوب دارد. سرانجام به زن‌ برادر میزبان خود، مادام دوتتو (10) دل می‌بندد و برای خانواده چندان مزاحمت ایجاد می‌کند که به او می‌گویند ویلا را تخلیه کند. چنین به نظر می‌رسد که بارون دوگریم (11) در این ماجرا نقشی بسیار مبهم بازی کرده است (1757). خوشبختانه مارشال دولوگزانبورگ (12)، مالک مونمورانسی، یکی از متعلقات کاخ خود را برای سکونت در اختیار او می‌گذارد. بدین‌گونه روسو می‌تواند سه کتاب مورد بحث را به پایان برساند: در 1761 قرارداد اجتماعی و هلوئیز جدید انتشار می‌یابد. یک سال بعد امیل منتشر می‌گردد.

همین کتاب است که همچون رعد سر و صدا می‌کند. روسو ناگزیر برای رهایی از زندان به سوئیس می‌گریزد – این مسافرت را با کالسکه مارشال - انجام می‌دهد. در آنجا نیز طالع نحس به بدترین شکل گریبانش را می‌گیرد. در ایوردن (13)، موتیه (14)، جزیره سن پپر (15)، در همه‌جا حضورش ناخوشایند است. آن‌گاه در حالی که از این همه دربه‌دری به ستوه آمده و از مبارزه دست کشیده است، دعوت دیوید هیوم (16)، فیلسوف اسکاتلندی را می‌پذیرد و رهسپار انگلستان می‌گردد. ولی اقامتش دیری نمی‌پاید و پس از مدتی کوتاه میان آن دو کدورتی پدید می‌آید. در اینجا سومین و آخرین دفتر اعترافات پایان می‌یابد. باید خاطرنشان کنیم که اگرچه روسو با مردانی که شاید حق داشت از آنان گله‌مند باشد، به اندک بهانه‌ای بدرفتاری می‌کرد، ولی با جنس زن روابطی کاملاً دگرگونه داشت. سه تن از زنانی که از آنان یاد کرده است، به گونه‌ای خاص توجه مخاطبان را به خود معطوف می‌دارند: نخستین آنان خانم وارنس است که روسو در شانزده سالگی، به هنگام تصمیم عجیب خود بر تغییر مذهب، با وی آشنا شد. پس از اندک زمانی به او دل باخت و توانست در محیطی دلخواه و در پناه عشق خود زندگی کند. این محیط خانه زیبای شارمت (17) بود که به او امکان داد با راحتی خیال به رؤیاهای خود بپردازد، کتاب بخواند و به خصوص بیاموزد که چگونه طبیعت را بشناسد. البته همه اینها مانع از آن نشد که یک روز رقیبی جانشین او گردد. ولی وی از معشوق بی‌وفا کدورتی به دل نگرفت. زن دیگر، سوفی دوتتو بود که بسیار دیرتر در زندگی او ظاهر شد. او عشق بزرگ روسو و تنها مخلوقی بود که جسم و جانش را در ربود، زیرا روسو می‌دانست که وی از آن دیگری است. در واقع نیز هرگز به او دست نیافت. این همان زنی است که روسو او را به نام ژولی در هلوئیز جدید وصف کرده است. سومین زن، ترز لوواسور بود. یار و یاور او در زندگی، دختری زیبا و مهربان که پنج فرزند برای او آورد. فرزندانی که روسو همه را به نوان‌خانه کودکان سر راهی سپرد. وصلت او با ترز تنها عمل خردمندانه او بود. زیرا اگرچه ترز به درک نبوغ او چندان قادر نبود، ولی همواره همچون یک فرشته نگهبان از او مراقبت می‌کرد.

با آنکه روسو تصمیم گرفته بود کتاب را در زمان حیات خود به چاپ نرساند، در مورد محتوای آن خود را موظف به سکوت نمی‌دید و بسیار مشتاق بود که تأثیر آن را روی معاصران بیازماید. از این‌رو، همین که در 1770 به پاریس بازگشت، بارها متن آن را برای دوستانش قرائت کرد: برای کنتس دِگمون (18)، دورای (19) شاعر، مارکی دوپزه (20) و غیره. تأثیر آن گوناگون بود و دلیل هم داشت: در این اعترافات نویسنده خود را مجاز دانسته بود که از همه نام ببرد و طبیعتا با این کار کینه‌های خفته را بیدار می‌کرد. سرانجام با دخالت مادام دِ پینه، پلیس این بازخوانیها را متوقف نمود.

باید یادآور شد که بین لحن بخشهای دوگانه کتاب اندکی اختلاف وجود دارد. توجیه آن چنین است: در بخش اول، نویسنده فقط اشباح را به یاد می‌آورد (خاطرات کودکی، مناظر روستایی، تمثالهای مختلف). ولی در بخش دوم از کسانی سخن می‌گوید که هنوز در قید حیات هستند و وی با آنان معاشرت و روابط دوستانه دارد. ضمن اعتراف به خطاها و نقصهایش، در بدنام کردن کسانی که آنان را عامل بدبختی خود می‌داند، تردیدی به خود راه نمی‌دهد. به عبارت دیگر، دنیایی می‌سازد درست مخالف دنیایی که آن را از دست داده است. گسیختگی متن از اینجا سرچشمه می‌گیرد. از مدتها پیش به عنوان امری مسلم پذیرفته شده است که اعترافات روسو یکی از بزرگترین آثاری است که در فرهنگ فرانسه پدید آمده است. در اعترافات ـ همان‌گونه که در تتبعات مونتنی (21) ـ مردی در برابر همه لخت می‌شود و اسرار زندگی خصوصی خود را برای دیگران بازمی‌گوید، چندان که در پایان به یک مدل و  مجسمه شبیه می‌گردد. اغلب اوقات بی‌گناهی را با بی‌حیایی، ظرافت را با وقاحت، صراحت را با هذیان و مفاهیم لطیف را با لفاظی درهم آمیخته است. از سوی دیگر، چندان روی ضعفهای خود اصرار می‌ورزد که گاه خواننده در صداقت او شک می‌کند و مطالبش را مبالغه‌آمیز می‌یابد. در واقع گاه پیش می‌آید که مردی در بدنام کردن خود می‌کوشد. ولی روسو –سریعاً می‌توان بدان پی برد- ورای این‌گونه شک و بدگمانی قرار دارد. زیرا لحن سخنش چنان است که نمی‌فریبد. گواه آن یادداشتی است که به خط خود بر دستنوشته‌ای در ژنو افزوده است: «این است تمثال منحصر به فرد یک انسان که دقیقاً مطابق با طبیعت ترسیم شده است و از این پس دیگر هرگز ترسیم نخواهد شد.»

نیز او را متهم کرده‌اند که دوستان سابق خود را بدنام کرده است. ممکن است چنین باشد. ولی این مطلب به منزله آن است که تاریخ تألیف اعترافات را فراموش کنیم: یعنی بدترین و سخت‌ترین دوره‌های زندگی‌اش را برای فرار از زندان که ناگزیر شد فرانسه را ترک گوید. در سوئیس نیز همه با او سر جنگ داشتند. پس الزاماً آنجا را هم ترک گفت. سرانجام انگلستان او را می‌پذیرد، ولی مجبور می‌شود آنجا را نیز ترک گوید، چون به فقر و جیره‌خواری محکوم می‌گردد چندان که پیش از بازگشت به پاریس همچون آواره‌ای در نورماندی، لیونه (22) و دوفینه (23) به سر می‌برد. در چنین شرایطی بود که اعترافات را نوشت. پس چگونه می‌توان در شگفت شد که گاه داستان شکنجه‌های خود را شرح داده باشد. ولی در عین حال نباید پنداشت که صداقت و صحت مطالب کتاب از این امر آسیب دیده است. وانگهی ظاهراً مسئله با اظهارات روسو در خیال‌پردازیهایش حل شده است: «حس می‌کردم در وجودم خوبی بر بدی فزونی دارد، نفع خود را در آن دیدم که همه‌چیز را بگویم و گفتم. هرگز کمتر از آنچه بوده است نگفته‌ام، گاه بیشتر گفته‌ام، البته نه در نقل رویدادها بلکه در شرح موقعیتها. البته این نوع دروغ در واقع بیشتر نتیجه تخیلی هذیان‌آمیز بود تا عملی ارادی؛ حتی اشتباه است که آن را دروغ بنامم، زیرا هیچ‌یک از این اضافات دروغ نبوده است. من از روی حافظه می‌نوشتم و اغلب حافظه‌ام یاری نمی‌کرد و یا خاطراتی ناقص را به یاد می‌آوردم، این خلأها را با ذکر جزئیاتی پر می‌کردم که نیروی تخیلم آنها را بر خاطرم می‌آورد ولی هرگز مغایر آنها نبود. گاه واقعیت را به زیور آراسته‌ام ولی هرگز دروغ به جای آن ننهاده‌ام تا عیبهای خود را بپوشانم و یا خود را به فضایلی متصف گردانم.»

نیز روسو را نکوهش کرده‌اند که برخی از مطالب کتابش دور از نزاکت و ادب است. در این شکی نیست. ولی باید پذیرفت که این مطالب تنها در مواردی آمده است که اجتناب‌ناپذیر بوده است. تحلیل رویدادها به گونه‌ای کاملاً طبیعی به ذکر این مطالب انجامیده است. هرگاه لازم باشد که آنچه را حقیقت می‌نامیم همیشه شایسته چنین نامی باقی بماند، پس باید در هرفرصتی آشکار گردد، هرچند خلاف نزاکت باشد. روسو، که با انجیل زندگی کرده بود، همه‌چیز بود به جز یاغی. هرقدر هم که مردم‌گریز باشد، باز در غم بینوایان و فروماندگان و در پی دفاع از آنان در برابر قدرتمندان است. در واقع از این‌رو از مردم می‌گریخت که دردهای جسمانی و سرشتش او را بدان محکوم می‌کرد. دشنام و نفرینش بر جامعه‌ای که جز به لذت و دروغ نمی‌اندیشید، از همین‌جا سرچشمه می‌گرفت. ژان ژاک از هرنظر ضعیف و تجسم درد و رنج بود. این حالت موجب می‌شد که با حیوان و نبات و جماد و با همه طبیعت، عمیقا ارتباط برقرار کند. پرده‌های زیبایی که از مناظر روستایی رسم کرده است، گواه آن است. سرشت و طبیعتش او را در برابر عصر خود قرار می‌داد، عصری که غرق در تصنع بود و جز به کام‌جویی و ملال و خشکی احساسات ناشی از آن نمی‌اندیشید. سخنان سوئارس (24) را به یاد آوریم که می‌گفت: «در ادبیات فرانسه، روسو نخستین شاعری است که خلق و خو و احساسات یک موسیقی‌دان را به همراه آورده است. انسانی جدید بود که نقش بسیار پراهمیتی ایفا کرد. با او موسیقی و رویا و طبیعت و موهبت عشق به خویشتن در هنر نوشتن راه یافت و دیگر هرگز از آن رخت برنبست.» روسو در اعترافات برخاسته به تمامی از مونتنی، پدر شاتوبریان بود. با آنکه ریشه‌ای فرانسوی داشت، زبانش همیشه بی‌عیب نبود. ولی باید فرضیه او را درباره هنر نوشتن در نظر بگیریم: او بر این‌گونه ظرافت و باریک‌بینی می‌خندید. به دو پرون (25) چنین نوشته است: «من از این نیز فراتر می‌روم و می‌گویم که هرگاه لازم باشد، برای صراحت و وضوح بیشتر باید غلط نوشت. هنر واقعی نویسندگی در این نهفته است: نه در فضل‌فروشی و پیرایش‌گری.» این سبک عالی و معمارگونه و طبیعی و موزون فضای خود را در نقض‌گویی یافته است. ویکتور کوزَن (26) نظر خود را درباره او بدین‌گونه خلاصه کرده است: «روسو، همانند تاسیت (27) (تاکیتوس)، نویسنده بسیار بزرگی بود. هیچ‌کس به جز پاسکال تأثیری این‌چنین روی زبان فرانسه بر جای ننهاده است.»

1.Jean-Jacques Rousseau 2.Warens 3.Saint-Esprit 4.Fontenells 5.Condillac

6.Therese Levasseur 7.Dijon 8.Madame d’Epinay 9.Montmorency 10.Madame d’Hautetot

11.Grimm 12.Marechal de Luxembourg 13.Yverdun 14.Motiers 15.Saint-Pierre

16.Hume 17.Charmettes 18.d’egmont 19.Dorat 20.du Pezay 21.Montaigne

22.Lyonnais 23.Dauphine 24.Suares 25.Du Peyron 26.Victor Cousin 27.Tacitus

دکتر جواد حدیدی. فرهنگ آثار. سروش

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 21:35  توسط اکبر زارعین ریزی  | 

وقتی تو رفتی شمع روشن شبهایم خاموش شد ،

وقتی تو رفتی آتش غم دوری و فاصله در وجودم شعله ور شد

آسمان چشمانم ابری و دل گرفته شد و غروب غمگین عشق در قلبم نشست !

وقتی تو رفتی دنیا برایم عذاب شد و ثانیه ها پر ارزش تر از گذشته شدند !

وقتی تو رفتی نگاهم دائم به ثانیه ها و لحظه های زندگی بود تا هرچه زودتربگذرد و دوباره تو را در کنار خودم احساس کنم !

وقتی تو رفتی رفیق شب و روز من تنهایی شد !

تو که رفتی شهر برایم غربت شد و خانه برایم یک زندان پر از شکنجه و عذاب !!

تو که رفتی چشمانم همیشه در حال بهانه گرفتن بود و دستهایم همیشه لرزان !

 تو که رفتی هیچ حسی در وجودم نبود ، و تنها آرزوی تو را ازخدای خویش داشتم

وقتی تو رفتی هر روز به یاد تو و فکر تو بودم و هر شب نیز اگر خوابی به این چشمهای خسته من می آمد،خواب تو را می دیدم !

وقتی تو رفتی تنها به پایان جاده زندگی می اندیشیدم و تنها نگاهم به پایان جاده که به تو میرسم و تو را در آغوش خود می گیرم بود !

تو که رفتی من مانند ساحلی بودم که در کنار دریای پر از عشق منتظر امواج محبت تو بودم !

وقتی تو رفتی، نام سفر برایم یک کابوس وحشتناک شدودیگر از هرچه سفر بود نفرت داشتم !

تو که رفتی ، عاشقی برایم پر درد تر و غمگین تر از گذشته شد !

وقتی تو رفتی ، هر زمان که پرستوها بر فراز آسمان دلم پرواز می کردند به آنها می گفتم سلام عاشقانه مرا به تو برسانند

و روزی تو را با خود بیاورند

یعنی آن روز را خواهم دید ....


غریب است دوست داشتن. وعجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

ونفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده ؛ به بازیش می‌گیریم

هر چه او عاشق‌تر ، ما سرخوش‌تر،هر چه او دل نازک‌تر ، ما بی رحم ‌تر ...

تقصیر از ما نیست ؛ تمامی قصه های عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند...

*******

وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم، وقتی که دیگر رفت من به انتظارآمدنش نشستم،

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست داشته باشد من او را دوست داشتم،

وقتی که او تمام کرد من شروع کردم ، وقتی او تمام شد من آغاز شدم وچه سخت است تنها شدن!

******

چه غم انگیز است وقتی که چشمه ای سرد و زلال در برابرت می جوشد و می خواند و می نالد ،

تو تشنه ی آتش باشی و نه آب. و چشمه که خشکید ، و چشمه که از آن آتش که تو تشنه ی آن بودی ،

بخار شد و به هوا رفت و آتش کویر را تافت و در خود گداخت و از زمین آتش رویید

و از آسمان آتش بارید ، تو تشنه ی آب گردی و نه آتش!!!

و بعد ، عمری گداختن از غم نبودن کسی که تا بود ، از غم نبودن تو می گداخت ...!

******

رسم زندگی این است

یک روز کسی را دوست داری

و روز بعد تنهائی

به همین سادگی او رفته است

و همه چیز تمام شده است

مثل یک میهمانی که به آخر می رسد

و تو به حال خود رها می شوی

چرا غمگینی؟

این رسم زندگیست

تو نمی توانی آن را تغییر دهی

******

کسی را دوست میدارم.....

خداوندا

از بچگی به من آموختند همه را دوست بدارم

حال که بزرگ شده ام،

و کسی را دوست می دارم، می گویند:

فراموشش کن.

******

صبر کردن دردناک است و فراموش کردن دردناکتر

و از این دو دردناکتر ان است که ندانی باید صبر کنی یا فراموش!!!!

******

حرفهایی است که هیچ گاه زبانها بهم نمیگویند....

حرفهایی است که فقط دستها میتوانند بهم بگویند.

******

دلی که از بی کسی غمگین است،هر کسی را می تواند تحمل کند.هیچ ﮐس بد نیست.

دلی که در بی اویی مانده است،برق هر نگاهی جانش را می خراشد.

اما چه رنجی است لذت را تنها بردن و چه زشت است زیبایی را تنها دیدن و چه بدبختی آزار دهنده ای است تنها خوشبخت بودن!

در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است .....

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 23:26  توسط اکبر زارعین ریزی  | 

انسان سال 2011 را بشناسیم


چگونه بفهمیم در سال ۲۰۱۱ هستیم

۱. یهو نگاه میکنی می بینی خانوادت 3 نفر بیشتر نیستن ولی 5 خط موبایل دارن
2. واسه همکارت ایمیل میفرستی،در حالیکه پشت میز بغل دستی تو نشسته

3. رابطت با اقوام و دوستانی که ایمیل ندارن کمتر و کمتر میشه تا به حد صفر برسه

4.ماشینت رو جلوی در خونه پارک میکنی بعدش با موبایلت زنگ میزنی خونه که بیان کمک و چیزایی رو که خریدی ببرن داخل

5. هر آگهی تلویزیونی یه آدرس اینترنتی هم داره

6. وقتی خونه رو بدون موبایلت ترک میکنی،استرس همه وجودت رو میگیره و با سرعت برميگردی که موبايلت رو برداری. بدون توجه به اینکه 20-30 سال از عمرت رو بدون موبایل گذروندی

8. صبحها قبل از خوردن صبحونه اولین کاری که میکنی سر زدن به اینترنت و چک کردن ایمیله

9. الان در حالیکه این ایمیل رو میخونی،سرت رو تکون میدی و لبخند میزنی

10. اینقدر سرگرم خوندن این ایمیل بودی که حتی متوجه نشدی این لیست شماره 7 نداره

11. الان دوباره برگشتی بالا که چک کنی شماره 7 رو داشته یا نه

12. و من مطمئنم که اگه دوباره برگردی بالاحتماً شماره 7 رو پیداش میکنی،بخاطر اینکه خوب بهش توجه نکردی.

13 .دوباره برمیگردی بالا ولی شماره 7 رو پیدا نمیکنی. خوب! من شوخی کردم ولی نشون میده که تو ، انسان عصر ۲۰۱۱، به خودت هم اعتماد نداری و هرچی بقیه میگن باور میکنی!

 
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 21:56  توسط اکبر زارعین ریزی  | 

روح القوانین مونتسکیو

    • چند روز پیش   که با افکار مونتسکیو بیشتر آشنا شدم گفتم که انسان متفکری بوده ، به نظرم نظرات ایشون درکتاب روح القوانین اساس  حکومت های  دموکراسی امروزیه، به همین خاطر امروز می خوام خلاصه ای از زندگیش رو نقل کنم:
  • بارن دولابر مونتسکیو ،(شارل دو مونتسکیو) در هجدهم دسامبر سال 1689 میلادی در بردو فرانسه متولد شد.وی در خانواده اصالتا شهرستانی و از اشراف پارلمان به دنیا آمد و در رشته حقوق و علوم انسانی تحصیل کرد و  مدتی بعد صاحب منصب قضائی در بوردو شد و پس از آن عضو آکادمی همین شهر گردید و در سال 1726 میلادی ریاست دادگاه شهر خود را به عهده گرفت. مونتسکیو در حیطه ادبیات چیره دست بود. شغل قضائی او که همراه با ریاست مجلس شهر بردو بود تا 1726 میلادی ادامه داشت.مونتسکیو به اکثر کشور های اروپائی سفر کرد و به مدت 2 سال در انگلستان اقامت گزدید. اولین اثرش به نام نامه های ایرانی بود.که در سال 1721 منتشر کرد. این کتاب از شاهکار های ادبی جهان ا ست که درآن نویسنده با طنز و استعاره ویژه ای اوضاع سیلسی و اجتماعی و دینی زمان خود را به باد ریشخند می گیرد. پس از موفقیت نامه های ایرانی مونتسکیو وارد آکادمی فرانسه شد. در سال 1734 اثر دیگر مونتسکیو تحت عنوان بررسی علل عظمت و انحطاط رومیان به رشته تحریر در آمد. اما بزرگترین و معروفترین و اثر گذارترین اثر مونتسکیو را باید روح القوانین دانست .این کتاب در سال 1748میلادی انتشار یافت. این کتاب نتیجه یک عمر بررسی وتجربه و آگاهی و دانش مونتسکیو است. کتابی که مونتسکیو بینائی خود را در راه نگارش این کتاب از دست داد.هر چند آثار مونتسکیو تفاوت های ظاهری با هم دارند،لیکن همگی براین اصل استوارند که مونتسکیو به دنبال بررسی طرز کار جوامع و سیستم های سیاسی است. حقوقدانی بود که می کوشید منشاء پیدایش قوانین را بیابد و در این مسیر ضمن بررسی مسائل تاریخی به پژوهش در باره خواستگاه آنها می پرداخت.مونتسکیو در سال 1775 درگذشت.مونتسکیو را عموماّ به عنوان سیاسی ترین فیلسوف و حقوقدان عصر روشنگری می دانند.اهمیت آموزه های مونتسکیو از جنبه حقوق بشر ، قانون مدار کردن مناسبات میان انسان ها و نیز تقسیم قوای دولتی برای پاسداری از حقوق آنان،  حائزاست.بی شک مونتسکیو را باید یکی از بزرگان فلسفه و حقوق کیفری دانست و حقوق کیفری و تحولات وسیع آن را باید به نوعی مدیون اعتقادات مونتسکیو دانست.
  • «آزادی عبارت است از حق انجام هرکاری که قوانین اجازه می‌دهد و انجام ندادن آنچه قانون منع کرده‌است.»
    • روح‌القوانین
  • «آزادی عبارت است از دست‌زدن به‌هرکاری که به‌وسیله قوانین موضوعهٔ حکومتی که تفکیک قوا در آن به‌حقیقت پیوسته است، منع نشده باشد. حکومتی که در آن قانون را هیئت مقننه تدوین، قوه مجریه بصورت مجزا اجرا و قوه قضاییهٔ مستقلی آن را قضاوت می‌کند.»
    • روح‌القوانین
  • «اگر قدرت قضاوت از قدرت قانون‌گزاری و اجرایی جدا نباشد، بازهم از آزادی نشانی نخواهد بود.»
    • روح‌القوانین
  • «فقط قدرت است که می‌تواند جلوی قدرت را بگیرد.»
    • روح‌القوانین
  • «انواع جدیدی از حیوانات در یک چشم به‌هم زدن به‌وجود می‌آیند، و به عقیده من تعدادی نیز نابود می‌شوند.»
    • Meine Gedanken - Nr. ۹۱
  • «بارها مشاهده کرده‌ام که برای کسب موفقیت در این جهان، هوشمند در نهان و دیوانه در عیان باید بود.»
    • Pensées diverses
  • «برای آن‌که نتوان از قدرت سوء‌استفاده کرد، باید دستگاه‌ها طوری تنظیم شوند که قدرت، قدرت را متوقف کند.»
    • روح‌القوانین
  • «برق اندیشه‌های درخشان را در تیمارستان‌ها، که به‌فراوانی می‌درخشد، باید جستجو کرد.»
    • Meine Gedanken
  • «پریشان نمودن ِ اوضاع، مستلزم هوشمندی نیست، اما ایجاد نظم و تعادل به‌نیروی عقل وابسته است.»
    • Meine Gedanken
  • «جمهوری‌ها در نتیجه تجمل، و پادشاهی در اثر فقر سقوط می‌کنند.»
    • روح‌القوانین
  • «عشاق دلباخته معمولأ در سکوت به‌سر می‌برند.»
    • Meine Gedanken
  • «فقط انسان‌های عالی‌قدر در جمع همگنان خود خوشحالند.»
    • Meine Gedanken
  • «من مخالف مراسم پرخرج تشییع‌جنازه هستم. برای انسان باید هنگام تولد عزاداری کرد نه وقتی که از این دنیا می‌رود.»
  • «وقتی ثروت‌های بزرگ به دست افراد مردم می‌افتد در پرتو آن نیرومند می‌شوند و در سایهٔ نیرومندی و ثروت خیال می‌کنند که می‌توانند در خارج از وطن خود زندگی نمایند و خوشبخت و سرافراز باشند ولی به زودی می‌فهمند که اشتباه کرده‌اند و عظمت هر ملتی بر روی خرابه‌های وطن خودش می‌باشد و بس.»
  • «هنگامی‌که در یک شخص یا یک دستگاه حاکم، قدرت تقنین با قدرت اجرایی جمع گردد، دیگر از آزادی اثری نیست، زیرا بیم آن است که همان شهریار یا همان سنا، قوانین خود کامه‌ای وضع کنند و با خودکامگی به‌موقع اجرا گذارند.»
    • روح‌القوانین

اینها گزیده ای  از افکار مونتسکیو است که در آثار خود بیان کرده

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم دی 1389ساعت 13:38  توسط اکبر زارعین ریزی  | 

کافه نادری

داشتم  به شعرهای زیبای  دکتر شاهکار بینش پژوه  مروری میکردم  تصمیم گرفتم  یکی از  اونها که  به  دلم نشست  را  تقدیم حضورتون کنم (دکتر شاهکار بینش پژوه متولد ۱۳۵۱ در تهران- مدرس دانشگاه فوق لیسانس جغرافی سیاسی- دکترا برنامه ریزی شهری - شاعر - ترانه سرا- و اهنگساز )

به یادت اشک میریزم

 

به یادت اشک میریزم ،تو اما بر نمیگردی

                                                           ندونستی که میخوامت ،ندونستی و بد کردی

به یادت اشک میریزم که عشقت مونده تو سینه

                                                           هنوزم عاشقت هستم ولی چشمات نمیبینه

من معصوم حوش باور،تو روعاشق میدونستم

                                                         میخواستم بکنم از تو ،نتونستم ،نتونستم

به سم عشق تو افسوس، شده آغشته خون من

                                                              که زخم تو فرو رفته ، به مغز استخوون من

تو فهمیدی که دیوونه ام ،تو دیدی جون برات میدم

                                     تا اون شب ، اون شب آخر ،تو را با اون یکی  دیدم

استاد دکتر شاهکار بینش پژوه متولد ۱۳۵۱

 1373- اخذ درجه لیسانس در رشته جغرافیای اقتصادی
سرپرستی و اجرای اولین كنسرت گیتار بعد از انقلاب در ایران.

1374- پایه‌گذاری اولین اركسترِ موسیقیِ تركیبی (تلفیق سازهای ایرانی و غربی) كه از سوی وزارت ارشاد ممنوع‌الاجرا اعلام شد.

1375- اخذ درجه فوق‌لیسانس در رشته جغرافیای سیاسی

1376- آغاز دوره دكتری تخصصی در رشته برنامه‌ریزی شهری
جوان‌ترین دانشجوی دوره دكتری (ph.D) در ایران (با اعلام رسمی وزارت علوم). تولید و ضبط آلبوم بانوی شرقی.

1377- حضور در اولین و آخرین جشنواره موسیقی پاپ و در پی آن، ممنوع‌الكنسرت شدن به مدت پنج سال از سوی وزارت ارشاد اسلامی.

1378- انتشار كتابِ «دست‌هایت را دوست می‌دارم». (مجموعه اشعار سپید)

1379- تولید و ضبط آلبوم «اسكناس».

1380- انتشار مقالات و رسالاتی در ارتباط با «شبكه شهری منطقه تهران».

1381- اخذ درجه دكتری (ph.D) در رشته برنامه‌ریزی شهری.

1382- انتشار كتابِ «كافه نادری». (مجموعه ترانه‌ها)

1383- انتشار آلبوم «اسكناس» پس از چهار سال انتظار برای گرفتن مجوز از وزارت ارشاد
انتشار كتابِ «ابدیت یك بوسه» ترجمه‌ی گزیده اشعار پابلو نرودا - انتشارات معین.
مصاحبه با خبرگزاری بی‌بی‌سی،‌ روزنامه دیلی تلگراف، مجله تایمز، خبرگزاری رویتر، تلویزیون آر-تی-ال آلمان، شبكه اوّل تلویزیون انگلستان و ...
اقدام به انتشار كتابِ «بی‌شعورستان» (كه از سوی وزارت ارشاد، ممنوع‌الانتشار اعلام شد).

1384- تولید و ضبط آلبوم موسیقیِ «اعلی‌حضرت» (كه از سوی وزارت ارشاد ممنوع‌الانتشار اعلام شد).
اقدام به انتشار كتابِ «من سیاسی نیستم» (كه از سوی وزارت ارشاد ممنوع‌الانتشار اعلام شد).
انتشار كتاب آقای نخست‌وزیر، ترجمه گزیده اشعار برتولت برشت. انتشارات معین.

1385- اقدام به انتشار كتابِ «تبار انسان» (كه از سوی وزارت ارشاد ممنوع‌الانتشار اعلام شد).
انتشار آلبوم موسیقی «ادبیاتی دیگر» كه از مجموع 23 ترانه، پس از 4 سال انتظار برای صدورِ مجوز، ‌تنها به 6 ترانه مجوز پخش داده شد.

1386- آغاز ضبط آلبوم جدید در تهران و پاریس

1387- همکاری با ارکستر سمفونیک ایروان و ارکستر فیلارمونیک وین و ضبط موزیک ویدئو در اپراهاوس

1388- آغاز مجدد تدریس در دانشگاه

1389- اجرای کنسرت ژنو-سوئیس
اجرا با ارکسترهای فیلارمونیک ارمنستان، بارسلون و ...
هم‌خوانی با بانویی از کشور اسپانیا ( آنا )

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 8:34  توسط اکبر زارعین ریزی  | 

عشق

 

عشق بازی را تحمل باید ای دل پای دار

                                   گر ملالی بود بود و گر خطائی رفت رفت

در طریقت رنجش خاطر نباشد می بیار

                                     هر کدورت را که بینی چون صفائی رفت رفت

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 8:52  توسط اکبر زارعین ریزی  | 

هیچ چیز مانند فهمیدن مرا در هم نمیکوبد

موج نیرومندی بود. که می آمدو من دیگر خسته تر از ان بودم که در برابرش بایستم یا حتی به جائی یا کسی پناه ببرم و این همه ؛شدت این موج به خاطر آن بود که میفهمید و هیچ چیز و قسم میخورم هیچ چیز ؛نه ؛هیچ چیزمانند فهمیدن مرا در هم نمیکوبد
و ترسناک ترین ، هیجان ترین ، لذت بخش ترین ،غمناکترین موضوعات همان فهمیدن است
آمده ام برای فهمیدن پس یاریم کن تا بفهمم آنچه  را که میفهمی.....
مبحث تحولات اجتماعی  در جامعه ایران بیشترین موضوع مورد علاقمه ویقینا تنها و تنها موضوعی  که صاحبان قدرت  را میرنجاند همین بحث  تحولات اجتماعی  و کنترل  آن  است
پس بیایم با هم از  تحول اجتماعی  بگوییم که به زیباییش ، دردناکیش و شیرینیش گمان نکنم  وجود داشته  باشد 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 21:45  توسط اکبر زارعین ریزی  | 

سراب

سرابه بودن با تو ،دیگه رو شد که دریا نیست

                                       دیگه دل کندن از تو ،برام پایان دنیا نیست

چه معصوم باورت کردم ،من دیوونه ساده

                                       بیا از پشت مه بیرون،نقابت دیگه افتاده

واسه برگشتنت دیره که دستات پر زتقصیره

                                       واسه دل کندن از تو دیگه گریه ام نمیگیره

بهای بودن با تو ،گذشتن از جوونی شد

                                       دریغا فصل سبز من ،پراز برگ خزونی شد

ته هر جمله از حرفات،یه بن بست و یه شاید بود

                                      سر هر خواهشت حتی،یه اجبارو یه بایدبود

خیال کردم رفیقی تو،خیال کردم وفاداری

                                       میخواستم سقف من باشی ،ولی افسوس آواری

سرابه بودن با تو ،دیگه رو شد که دریا نیست

                                       دیگه دل کندن از تو ،برام پایان دنیا نیست

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم مرداد 1389ساعت 12:41  توسط اکبر زارعین ریزی  | 

خداحافظ

شاید برای همیشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 20:10  توسط اکبر زارعین ریزی  | 

باز هم گرامی باد یاد استاد شریعتی

به مناسبت سالگرد شهادت  استاد شریعتی  بجا دیدم  یادی  کنم از استاد

آری همان شخصیتی  که بیماری اصلی  جامعه ایران  را شناخت و به  حقیقت که  روشنفکر  به  مفهوم دقیق  کلمه  بود

او  استحمار  را  بزرگترین  بیماری  جامعه  ایران  معرفی  کرد در واقع کلید رفع  سه  بیماری  بزرگ  استبدادو ارتجاع  و استعمار  را اگاهی دادن  به  مردمی  دانست  که  دچار استحمار زدگی  شده  اند و بهمین دلیل تصمیم گرفتم داستان زیبائی  که یکی  از  خوانندگان محترم وبلاگم فرستاده  را  تقدیمتان کنم  چون متناسب  با نظرات دکتر شریعتی بود.

دکتر همیشه  سعی میکرد تفسیر روشنی  از دین  در مقابل  تفاسیر ارتجاعی  داشته  باشد تا کمتر  به  استبداد و ساختار غلط  ایجاد شده توسط آن بار فکری دهد.

برتولت برشت :نوشت

(( دختر کوچولو پرسید:

اگر کوسه ها آدم بودند، با ماهی های کوچولو مهربانتر می شدند؟

آقایی گفت : اگر کوسه ها آدم بودند،

توی دریا برای ماهی ها جعبه های محکمی می ساختند،

همه جور خوراکی توی آن می گذاشتند،

مواظب بودند که همیشه پر آب باشد.

برای آن که هیچ وقت دل ماهی کوچولو نگیرد،

گاهگاه مهمانی های بزرگ بر پا می کردند،

چون که گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است !

برای ماهی ها مدرسه می ساختند وبه آن ها یاد می دادند

که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا کنند

درس اصلی ماهی ها اخلاق بود

به آن ها می قبولاندند

که زیبا ترین و باشکوه ترین کار برای یک ماهی این است

که خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یک کوسه کند

به ماهی کوچولوها یاد می دادند که چطور به کوسه ها معتقد باشند

و چه جوری خود را برای یک آینده زیبا مهیا کنند

آینده ای که فقط از راه اطاعت به دست می یایید

اگر کوسه ها آدم بودند،

در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت:

از دندان کوسه تصاویر زیبا و رنگارنگی می کشیدند،

ته دریا نمایشنامه به روی صحنه می آوردند که در آن ماهی

کوچولو های قهرمان شاد و شنگول به دهان کوسه ها

شیرجه می رفتند.

همراه نمایش، آهنگهای مسحور کننده یی هم می نواختند که

بی اختیارماهی های کوچولو را به طرف دهان کوسه ها

می کشاند.

در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت که به ماهی ها می

اموخت زندگی واقعی

در شکم کوسه ها آغاز میشود. " ))

دلم با ساز برتولت برشت مینوازد ....

و چه غمگین مینوازد ....

.....آه... از این آدم ها....

اگر کوسه ها آدم بودند؟؟؟؟؟؟

کوسه ها خیلی وقت است که آدم شده اند....

و تنگ ها روزبه روز تنگتر میشود ....

گاه بیرون می آییم پلاکارتی دست ما ماهی های کوچک میدهند با

شادی که ناشی از آزادی موقت از تنگ است بالا و پایین میپریم .. با

ذوق پلاکارت ها را بالا و پایین می آوریم ..

کوسه های آدم نما میخندند و خوشحالند...از آزادی ما خوشحالند؟

آنها خودشان دیروز گفتند: تنگ مقدس ترین خاک را دارد

گفته بودند که مردن در دهان کوسه افتخار است....

و ما از این غافلیم که روی پلاکارت ها چه نوشته .....



درووود بر کوسه ای که بیشترین ماهی هاراخورد

وای و ای وای از این ُتنگ ها...

البته من ُتنگ َتنگ خود را بیشتر از شکم بزرگ کوسه دوست دارم!

و اما برتولت برشت و یا دخترک داستان چیزی از خدای ماهی های  نپرسید کجاست ؟

آری شریعتی تحجر را نمونه بارز بار دهی به  استبداد و ارتجاع و استعمار میدانست
و یقینا استحمار را  در استفاده ابزاری از دین در رسیدن  به اهداف  یک گروه میدانست 

پس بیایید با هم یادش  را گرامی  بداریم  و با استحمار مبارزه کنیم .

۲۹ خرداد سالروز شهادت  بزرگ مرد مبارزه  با  استحمار گرامی

یادش گرامی  راهش  پر رهرو باد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 16:55  توسط اکبر زارعین ریزی  | 

در امد عربستان از حجاج ایرانی

طبق آمار بانک جهانی‌ در سال   2008 در آمد کشور عربستان

{از توریسم}  یا زیارت مسلمین به خانه کعبه معادل با مبلغ سی‌ میلیارد دلار بوده است.

زأئران ایرانی‌ که به صورت حج تمتع و یا عمره در همان سال به

مکه رفته‌اند۱،۹۳۷،۰۰۰ نفر بوده‌اند  که مجموعا قریب به مبلغ پنج میلیارد

دلار به درامد  پادشاهان عربستان اضافه کرده‌اند.

طبق گزارش مقامات ایران در سال 2008 ماموران کشور عربستان بدترین و

توهین امیزترین رفتار را با زوار ایرانی‌ داشتند

با یک حساب سرانگشتی بوسیله پولی که ایرانیان سالانه به عربستان (دشمن  ایرانی) تقدیم می کنند می توان:

تعداد 170.000 مسکن روستائی احداث کرد

یا می توان 714.286 فرصت شغلی کشاورزی بوجود آورد

یا 200.000 فرصت شغلی صنعتی برای جوانان ایجاد کرد

 یا می توان 10.000.000 متر مربع ساختمان مدرسه و ورزشی در کشور ایجاد کرد

ویا با پول پنج سال حجاج میتوان ایران را به صادر کننده بنزین مبدل ساخت

و دیگر برای واردات بنزین محتاج اعراب نبود....

اما افسوس که با پول حجاج ایرانی قمارخانه های فرانسه توسط شاهزادگان عربستان که انحصار بیزنس حج را در اختیار دارند آباد میشود.....و تا رسیدن ایرانیان مسلمان به مرحله فکرکردن در بهینه هزینه کردن پول برای نزدیکی  به خدا راه بسیار درازی در پیش است


 
                                              



+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 20:28  توسط اکبر زارعین ریزی  | 

آرامشی ابدی

اکنون آرامم ،چون موجی که به ساحل رسیده باشد ،رها از تلاطم دریا ،از سیلی آب ،من در تو شکستم،گمان نکنی که صدائی داشت ، شکستنم ،آرام بود مثل یک عبور،گذر از یک خاطره دور.که همیشه زندگی شده است .
باختر امروز چه خواهدشد رقم زدن آن با کیست من تو اکثریت اقلیت ........
یقینا تحولات اجتماعی بستر ساز همه تحولات سیاسی ،اقتصادی،فرهنگی و... در یک جامعه میباشد ، سیر تحولات اجتماعی مدیون هیج فرد ،گروه یا قشر خاصی نیست بلکه همه اقشار جامعه کم و بیش در آن سهیمند شاید به همین دلیل است که هرگاه جنبش های اجتماعی فراگیر میشوند نتایج زیبائی در برخواهند داشت ، روشنفکران بیشترین سهم را در فراگیر شدنش خواهند داشت به شرط انکه عاشق باشند
اینجا سرای من است منه از نفس افتاده در راه عشق ،به گمانم سالها روشنفکری میکردم ولی افسوس که تازه به درد عشق گرفتار آمده وازمعشوقه ام که روشنفکری عاشق بود درسها گرفتم . آری تازه در میانسالی استحاله شدم ، استحاله ای توسط معشوق
او مرا از خود راند تا به من بفهماند فقط بفهماند روشنفکران زیادی اطرافم وجود دارند که عاشقانه در حال خدمت به ملتند .شرط روشنفکری اول طی مسیر عاشقیست و تصفیه شدن ،او به من اموخت اول خود را بشناسم و جقدر خود شناختن سخت است ،بارها در او شکستم و شکستنم انگار نه انگار صدائی داشت اکنون آرامم
ولی به چه قیمتی !!؟؟؟.........
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 20:32  توسط اکبر زارعین ریزی  | 

باور مکن

وقتی به تو میگویند

که من در زندان نیستم

باور مکن!

باید روزی این را اعتراف کنند!

وقتی به تو می گویند

که من آزاد شده ام

باور مکن !

روزی باید اعتراف کنند که دروغ گفته اند

وقتی به تومی گویند

که من به خودم خیانت کرده ام

باور مکن!

  روزی باید اعتراف کنند که من وفادار بوده ام

وقتی به تو میگویند که من در فرانسه بوده ام

باور مکن!

باور مکن!

وقتی به تو نشان میدهند شناسنامه   جعلی مرا

باور مکن!

باور مکن!

وقتی به تو نشان  میدهند

تصویر جنازه مرا

باور مکن!

وقتی به تو میگویند که ماه، ماه است

که این صدای من است بر نوار

که این امضای من است بر کاغذ

اگر به تو بگویند که یک درخت ،درخت نیست

باور مکن!

باور مکن هیچ چیز را

از هر آنچه به تو میگویند

هیچ چیز را از آنچه به تو قول میدهند

هیچ چیز را از آنچه به تو نشان میدهند

و سرانجام روزی میرسد

که از تو می خواهند بیائی

جنازه مرا شناسائی کنی

و تو در پیش روی خویش مرا میبینی

و صدائی به تو میگوید:

او از شکنجه جان بدر برده است

او مرده است!

وقتی به تو میگویند

که من به تمامی

و مطلقا

برای همیشه مرده ام .......

باور مکن!!!

باور مکن!!!!

باور مکن!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

بازداشتگاه( الف طا) اصفهان

۲۲ بهمن ۱۳۸۸

                

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 20:30  توسط اکبر زارعین ریزی  | 

استحاله شدم

پس از دوسال جدال نفس گیر ؛معشوقه ام مرا در تعریف عشق استحاله نمود . او به من اثبات کرد عاشق واقعی کیست. من نیز پس از کشمکش فراوان با معشوق و رنج خود و معشوق، تسلیم شدم جون  دیگر نفسم بند  آمد یا بهتر بگویم از عاشقی انصراف نمودم . .

استحاله  در عالم سیاست و بحث  تحولات اجتماعی معنائی  خاص  دارد . اگر اندیشه  ائی سیاسی موجب ماندگاری  افراد  در جایگاه  قدرت شود و مانع ازدمکراسی (گردش  نحبگان)شود هر انرژی و کاری که موجب ضعیف شدن این اندیشه سیاسی حاکم بر جامعه گردد که موجبات استبداد را  فراهم نموده را استحاله میگویند.

استحاله بیشتر در نظامهای آموزشی و امور فرهنگی معنا می یابد  زیرا تربیت انسانها و مشروعیت دادن به نظامهای سیاسی بیشتر در نظام آموزشی صورت میگیرد. بدین منظور نظامهای استبدادی توجه خاصی به نظام اموزشی خود دارند و سعی میکنند ان را مهندسی فرهنگی نمایند، یعنی فرایند آموزش را کنترل نمایند در حالیکه اکثر محققان معتقدند فرایند آموزش غیر قابل کنترل است .

به هر جهت واژه جنگ نرم بیشتر در این حوزه معنا می یابد. زیرا هر فردی در نظام آموزشی (مدارس  ودانشگاهها)جامعه پذیر میشود، روشنفکران نیز بیشتر فعالیت خود را  سعی  میکنند در این حوزه  انجام دهند جائی  که مبارزه  فرهنگی با  ریشه های  استبداد معنا  دارد .

هر فردی  بعنوان استاد دانشگاه  یا معلم یا دانشجو و حتی  دانش  اموز در راستای تخریب یا  جایگزینی اندیشه سیاسی حاکم بر جامعه  حرکت کند در حکم بر پا کردن جنگ نرم علیه  نظام  سیاسی  موجود  عمل کرده .

بنابراین اکثر روشنفکران که  به نقد نظام سیاسی استوار بر نظریه استبداد بپردازند در حال جنگ نرم علیه نظام میباشند .

در معنائی که از استحاله در نظام سیاسی میتوان داشت اینکه در جوامعی که  اندیشه سیاسی مبتنی بر نظریه استبداد حاکم است ،استحاله این اندیشه که  همان اصلاح امور معنا می یابد یا  به  زبانی ساده تر موجب  تحولات اجتماعی  میشود بیشتر در نظامهای آموزشی صورت میگیرد  به  همین دلایل است که حاکمیت سعی  میکند بیشترین توجه را  به  امور فرهنگی  وکنترل فرهنگ  جامعه داشته باشد .

و باز به همین دلیل است که کار روشنفکران بسیار دشوار است  زیرا  با حقوقی  که  از دولت استبداد میگیرند ناجارند بدلایل  اخلاقی  روبروی  حاکمیت ایستادگی  نمایند و این دشوارترین کار است  بخصوص  در حوزه  علوم انسانی.

اگر استحاله  در نظام آموزشی صورت پذیرد همان پیدایش جنبشها را نتیجه خواهد داد .و موجب  استحاله نظزیه  استبداد خواهد شد  که بیشتر کشورهای  جهان  سوم به آن مبتلا  هستند .

بنابراین اندیشه سیاسی مبتنی بر نظریه استبداد عاقبت استحاله خواهد شد پس بهتر است صاحبان زر و زور استحاله  شوند و تسلیم اراده روشنفکران و مردم شوند . در صورتیکه تسلیم نشوند و استحاله فرهنگی با شکست مواجه  شود یعنی  جنبشها به نتیجه نرسند منجر به  انقلابات خواهد شد که زیان ان به مراتب از انجام اصلاحات بیشتر خواهد بود .

جام شوکران =استحاله مستبدین و مرتجعین 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 18:39  توسط اکبر زارعین ریزی  | 

به بهانه پاس داشت جنبش دوم خرداد

بدون شک جنبش ها یکی از مهمترین نشانه های تحولات اجتماعی در کشورهای توسه نیافته میباشند

در طول  تاریخ معاصر در طی ۲۰۰ سال گذشته بدلایل گوناگون از جمله گفتگوی تمدنها،خصوصا گفتگوی

میان دو تمدن تاریخی ایرانی و اروپائی ،تحولات عمیقی در جامعه ایرانی رخ داد که این تحولات خود را در

جنبش هائی نظیر مشروطه،ملی شدن نفت، انقلاب بهمن ۵۷و دوم خرداد نشان دادند .

تمامی این جنبش ها نقاط مشترکی داشتند که از جمله مهمترین نقطه اشتراک آنها فراگیر بودن

وخصوصا استمرار انهاست.

هر گاه ارتجاع و استبداد با همکاری و هماهنگی همدیگر سعی نمودند جنبشهای مذکور را سرکوب

یا بی خاصیت نمایند خواسته های روشنفکران و مردم فراتر رفته و خود موجب سریعنر شدن تحولات اجتماعی شده اند .

بدین منظور است که ما مشاهده میکنیم در جریان جنبش مشروطیت ابتدا خواسته های معترضان

بسیار محدود بوده و فقط خواستار آزادی دستگیر شدگان و عزل افرادی چون علاء الدوله حاکم تهران و ...

بودند ولی با سرکوبی جنبش توسط ارتجاعیون و مستبدین فعالیت روشنفکران گسترش یافته و مردم

آگاهی بیشتری پیدا نمودند و خواسته های سطحی آنها وسیعتر شد و منجر به  تاسیس مجلس شورای

ملی و صدور فرمان مشروطیت شد .

در جریان ملی شدن نفت نیز به  همین منوال بود چنانکه پس از کودتای ۲۸ مرداد توسط ارتجاع و

استبداد نهایتا پس از ۲۵ سال سرکوب ، جنبش  به انقلاب بهمن ۵۷ منجر شد .

در نظام جمهوری اسلامی نیز پس از ۲۰ سال طی مسیر انقلاب چالشهائی ایجاد شد که تحولات

اجتماعی منجر به  جنبش دوم خرداد ۷۶ شد تا چالشهای موجود را رفع نماید و رگه  ها و

ریشه  های استبداد را از درون نظام جمهوری اسلامی  بخشکاند . دولت اصلاحات با رای

تقریبا بالای ملت تشکیل شد تا خواسته های مردم و روشنفکران که در راس آن آزادی مطبوعات و تعریف

جرم سیاسی بود  را برآورده سازد . نهایتا ۸ سال اصلاحات بواسطه چالشهائی که  مرتجعین و مستبدین

ایجاد کردند و روزنامه ها ی روشنفکران یکی پس از دیگری توقیف شد در درون دولت اصلاخات

نیز عناصر مرتجعی بهانه به  دست استبداد و ارتجاع میدادند و روز به  روز در کار دولت اصلاحات کارشکنی

کرده تا نهایتا این دولت  نتوانست اصلاحات مورد نظر روشنفکران را  براورده سازد و حتی  جنبش ۱۸ تیر

نیز که پی گیر اصلاحات بود سرکوب شد .

ولی  همین ویژگی جنبشها که تداوم و مستمر بودن انهاست دیدیم که  هنوز ادامه دارد و

جنبش  سبز یقینا نشانه  ادامه  تحولات اجتماعی در ایران است  و طبق داده های تاریخی  موجود

یقینا جنبش  سبز به  نتیجه  خواهد رسید و چه  بسا  خواسته های  جنبش  دوم خرداد را وسیعتر

نموده  و استبدادیون و مرتجعین دیگر  توانی  که  در برابر این موج سازنده  ایستادگی کنند

نخواهند داشت

کمی مرا نگاه کن                           که پر نیاز عطر توست

که عاشقانه میتکم                             دوباره اشتباه کن     دوباره اشتباه کن

که اتفاق عاشقی                                گناه نیست شاپرکم

در تو تمام میشود                            کلام آزادی من

که عاشقانه میشوم                         رویای پروانه شدن

بگو کدام یاس سپید                    به خلوت بوسه رسید

بگو نگاه تو چه داشت                  که از شبم خواب پرید    

 که ازشبم خواب پرید

طراوت حضور تو                           سایه انتظار من

محبوبه شبم بیا                         بغض مرا قدم بزن

در امتداد سایه ها             تو میرسی به خواب من 

من از تو تازه میشوم                       از روشنی حرفی بزن 

  

آری از روشنی حرفی بزن

تقدیم به تو

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم خرداد 1389ساعت 18:45  توسط اکبر زارعین ریزی  | 

حکایت عشقی بی شین بی قاف بی نقطه

مردی که تا پیشانی در اندوه فرو رفته بود

داشت شروع میشد که خفه اش کردم . درست وسط جمله بود که نقطه را گذاشتم . نمیخواستم کلام تمام شود.نمیخواستم جمله معنا پیدا کند. نیمه شب بود؛گمانم ناگهان امد. یا بهتر بگویم داشت می آمد که من یک گام پس رفتم. نقطه را گذاشتم و عقب کشیدم. نقطه را گذاشته بودم وسط کلمه . حتی فرصت تمام شدن کلمه را هم نداده بودم چه رسد به تمام شدن جمله . نمیدانم نقطه را کجای کلمه گذاشته بودم . شاید روی دال یا بر قوس واو یا روی لبه دندانه سین. بس که باشتاب این کار را کرده بودم . بس که میترسیدم . دستهام انگار مرتکب قتل شده باشند؛از هیجان و اضطراب میلرزیدند. انگار کسی را نیامده کشته بودم. دستهام را گذاشته بودم روی گلویش و فشار داده بودم .وقتی داشت خفه میشد ؛چیزی نگفت. تقلا  نکرد.التماس نکرد. فقط نگاهم رد .صبرکرد تا ذره ذره بمیرد .دستهام را انقدر انجا نگه داشتم تا چشمهایش خیس شدند . تا انگشتانم سست شدند.تا حس کردم دارم سر میخورم در چیزی لزج و چسبناک. ذره ذره فرو میرفتم پایین و پایین تر . تا زانو. خودم میخواستم. شکایتی نداشتم . نمیخواستم ان قصه اهورائی باز تکرار شود. نمیخواستم سوار سرسره ای  شوم که نتوانم میانه راه متوقف شوم . یکبار دچارش شده بودم . نمیخواستم باز مرثیه تکرار شود. موج نیرومندی بود. که می آمدو من دیگر خسته تر از ان بودم که در برابرش بایستم یا حتی به جائی یا کسی پناه ببرم و این همه ؛شدت این موج به خاطر آن بود که او میدانست. یعنی میفهمید و هیچ چیز و قسم میخورم هیچ چیز ؛نه ؛هیچ چیزمانند فهمیدن مرا در هم نمیکوبد  

او تا آخر بود و من .....

وقتی کسی ادراک نمیکند- یا کم ادراک میکند من میتوانم دانائی ام را هیولاوار بر او بگسترانم و از حیرت و بهت و شگفتی اش کیف کنم . اما او میفهمید . او به شدت و با سادگی اعجاز اوری همه چیز را میفهمید ان قدر که گاهی روح مرا کنار دیوار میگذاشت و بعد با یک حرف ساده یا یک پرسش – یا یک کلمه- که از آن پیدا بود عمق همه تقلاهای روح مرا فهمیده است- به آن شلیک میکرد.

من دائم در کوچه  های تنگ و شیب دار معناهای سخت میدویدم  و از نفس می افتادم  و اما تنها با گامی به من میرسید .گاهی برای گریز از او یا برای اثبات برتریم با شتاب میرفتم. آن قدر با شتاب که همه ؛ بی گمان همه ؛جا می ماندند در تنگ ترین و شلوغ ترین کوچه ها به سرعت میدویدم اما وقتی به عقب نگاه میکردم بهت زده میشدم . ایستاده بود درست پشت سرم . بی هیچ تقلائی . بی هیچ فشاری. باز فرو رفته بودم این بار تا سینه؛گمانم اگر نقطه را نمیگذاشتم ان جا ؛اگر جمله را نمیکشتم لابد میخواست تا اخرین سطر ؛اخرین کلمه روحم ؛ جلو بیایدو آن را بخواند از اینکه مبهم ترین و نگفتنی ترین و باکره ترین و پنهان ترین و پرمعناترین و پاک ترین حرفها را با سلوک وحشتناک روحی کشف کرده بودم به سادگی بستن گره روسری اش یا جلو کشیدن آن یا عقب زدن موهای روی پیشانی اش می فهمید . دچار چنان هیجان سکر آوری میشدم که مستی هیچ باده ای نمیتوانست کسی را این چنین سر مست کند

انگار آن بالا ایستاده بود و مرا که لای مستی گنگ و لغزنده دست و پا میزد م  می پایید. من در برابرش؛ در برابر دانائی اش ؛ در برابر فهمیدن هایش ؛ مثل کودکی در برابر دریائی از ماشین ها در بزرگ راهی بی انتها . وحشت زده و ناتوان و پر از بهت و حیرت و ترس. من هیچگاه از زیبائی چهره ای یا چشمی یا نگاهی یا لبخندی ؛این چنین درمانده نمیشوم که از زیبائی و شکوه و بزرگی و توانائی دانستن و فهمیدن روحی پیچیده و وسیع. انگار در او شنا میکردم. نه آنچنان که در استخری حقیر که دائم سرتان بخورد به دیوارهای چهار طرفش یا پاهاتان برسد به کف کم عمقش. دریا بود انگار . میگفت بیا و من فرو میرفتم در او. میدویدم در او . انگار دیوار نداشت. انگار کف نداشت. سقف نداشت. تنگ     تنگی نبود که ماهی روحتان مدام دیواره هایش را لمس کند . هر چه بود آب بودو امکان. امکان دویدن.پریدن- شنا کردن. جیغ کشیدن. ستایش کردن . سجده کردن. گریستن. و همین مرا بیشتر  میهراساند.

همه ترس من از این حقارت بود . از محاط شدن  در کسی که پایانی نداشت. دست کم برای من نداشت. برای همین بود که نقطه را گذاشتم . وقتی نقطه رامی گذاشتم کنارم بود . تنها چند سانتی متری ام در یکی از پیچ های تند که به سرعت میدویدم ؛ لحظه ای بی هوا برگشتم تا نگاهش کنم که دیدم با فهمش چنان مرا در کنج حقارت بار دانائی ام در هم کوبید که روح ام مچاله شد ه  به زانو درآمده گریست. نمیدانست او . این را نمیدید. نمیدانست به چه اتهامی چیزی نیامده باید بازگردد. همان جا بود که با بی رحمی نقطه را گذاشتم و دور شد. انگار مشقی نیمه تمام. یا سیبی کال – عشقی بی قاف – بی شین- بی نقطه

حالا من دور خواهم شد. تا انجا که از افق مکالمه ی نیرومند او در کسی یا  چیزی پناه بگیرم . من دور خواهم شد و باز فرو خواهم رفت و همه زیبائی های فهمیدنهایش را برای کسانی رها خواهم کرد که او را هرگز در نخواهند یافت . نه هرگز در نخواهند یافت.

حتی ذره ای در نخواهند یافت.و خوب میدانم جز من ؛ جز این منه از نفس افتاده ؛ هیچ روحی نمیتواند او را آانچنان که هست ؛ آنچنان  که نیازی به تا کردن و کوچک کردن و مچاله کردنش نباشد ادراک کند. و این ؛ گذاشتن ناگهانی نقطه در دل کلمه ؛ این سلاخی و کشتار کلمه ؛ پر معناترین و بزرگترین و غم بارترین و غریبترین و تلخ ترین و عمیق ترین تراژدی روح انسانی است.

اکنون تا چشمها فرو رفته ام . نفسم را در سینه حبس کرده ام و منتظرم . دیگر چیزی باقی نمانده است . شاید دقیقه ای. ثانیه ای. لحظه ای. اندکی درنگ . تنها اندکی درنگ کافی ست تا از پیشانی هم بگذرد . از پیشانی که گذشت دیگر تمام شده است. آن موج نیرومند. آن حرف نیمه تمام. ان گلوله ها . ان تقابل نابرابر دو روح . و خیلی چیزهای دیگر . و همه چیز

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 20:38  توسط اکبر زارعین ریزی  | 

دانشمندان ایرانی و پی ریزی تمدن اسلامی


چه بوده ایم

چه  شده ایم

(هویت)

پس  از تصرف ایران  توسط  اعراب مسلمان  و سالها ظلم  و جنایت اعراب  در  ایران به دلیل عدم تشکیلات دولتی  و اشنائی با کشورداری پس  از  تاسیس  سلسله  بنی  عباس  که  همه  تشکیلات  دولتی  این  حکومت  مدیون  ایرانیان بود ؛ ازبنای بغداد گرفته  که  از  الگو گیری  از مداین  بوجود  امد و در  ساخت ان از خرابه های  مداین  استفاده  شد تا  دیوانسالاری  و  کشورداری  همه  و همه  کار نخبگان  ایرانی و تاثیر  تمدن ایران  بر اسلام  بود .

بنابراین ما  در  این  مقاله  سعی داریم  نخبگان  و اندیشمندان  ایرانی  که  خدمات  بی  نظیری  به  تمدن اسلامی  و حتی  بهتر  بگوییم  پی  ریزی  تمدن اسلامی  داشتند  معرفی نماییم .

1-خاندان بخت یشوع (رها  شده عیسی )

مشهورترین افراد این  خاندان جرجیس یا جرجیس بن بخت یشوع میباشد که  ریاست بیمارستان  جندی شاپور را داشت در سال 148 ه به  فرمان منصور عباسی برای معالجه  خلیفه به  بغداد احضار  شد و پس  از  مدت  4 سال سکونت در بغداد به جندی شاپور بازگشت و معاون خود عیسی  بن شهلافا را در بغداد گذاشت و همین امر موجب رابطه بین جندی  شاپور و بغداد شد و فرزند جرجیس  ؛ابراهیم و نواده  او جبرائیل به بغداد مهاجرت کردند و  جبرائیل به دستور هارون الرشید بیمارستانی در بغداد تاسیس کرد و این خاندان نقش  مهمی  در گسترش  طب  اسلامی  داشتند .

2-خاندان اسحاق

اصل  انها از حیره  بود و مشهورترین فرد  آنها حنین  از  حیره  به  بصره و جندی شاپور مهاجرت کرد و پس  از  مسافرت به  اسکندریه  مجددا به  جندی  شاپوربازگشت و  پس از مهاجرت به  بغداد مدتها  ریاست  بیت الحکمه بزرگترین  کانون  علمی  جهان در این  زما ن  را  داشت تاریخ  وفات حنین 260 هجری میباشد و  درباره وی  باید گفت یکی  از  مشهورترین مترجمان و چشم  پزشکان سده  سوم  هجری  است فرزند  او  اسحاق  نیز از  بزرگترین مترجمان  بغداد بود .

3- شاپور بن سهل

وی ریس  بیمارستان جندی شاپور بود  پس  از  مهاجرت  به بغداد طبیب  مخصوص  متوکل شد  سال وفات  او 255 هجری است  آثار زیادی  داشتهخ  از  جمله  کتاب (اقربادین )کتابی  داروئی و طبی است و کتابی  دیگردر  فواید اطعمه  و اشربه

4-خاندان ماسویه

که  مشهورترین انها یوحنا  بود وی از طبیبان جندی شاپور و از اطباء چندین خلیفه  عباسی از  جمله  مامون ؛معتصم  و متوکل  بوده است .مدتی  در  زمان مامون ریاست  بیت  الحکمه  را  داشت و خود وی  نیز از  مترجمان بیت الحکمه بوده و  فرزندش میخائیل نیز از پزشکان در خدمت  مامون  بوده  است .

 

منابع و ماخذ :

۱-ده  گفتار استاد مطهری

۲- توسعه  در اسلام (علل عقب ماندگی )

۳-تاریخ و فرهنگ  اسلامی (زین  العابدین  قربانی )

۴- ما  چگونه  ما  شدیم (زیبا کلام )

۵-نظرات  سید  جمال  الدین اسد  ابادی

 

۶-  تمدن  اسلامی  (سید حسین  نصر )

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 20:24  توسط اکبر زارعین ریزی  | 

استحاله توسط معشوق

تا چندی پیش  اعتقاد داشتم

من آدم خوبی بودم بخاطر تو بد شدم

آخر تورا کوچکتر میدانستم که  در ادراکم بگنجی

و میخواستم دانائی ام را هیولاوار بر تو فخر فروشی کنم ولی اکنون قاطعانه پی بردم

استحاله شدم

من آدم بدی بودم

بخاطر تو خوب شدم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 18:19  توسط اکبر زارعین ریزی  | 

نیاز

وقتی دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم

وقتی دیگر رفت

من در انتظار آمدنش نشستم

وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم

 

 

و باز هم دوستت دارمممممممممم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 20:12  توسط اکبر زارعین ریزی  | 

تو هر کاری کنی خوبی

 به من خوبی نکن هرگز                          شاید برای هر دومون بد شه

نشستم تو دله طوفان                            بزار آب از سرم رد شه

به من خوبی نکن وقتی                             کنار من نمیمونی

نگو بد میشم از فردا                                      تو که دیدی نمیتونی

چه وقتهائی که بد میشی                               چه وقتهائی که آشوبی

تمامه درد من اینجاست                                    تو هر کاری کنی  خوبی

توهر کاری کنی خوبی

چه وقتهائی که بد میشی                              چه وقتهائی که آشوبی

من از تو از خودم از ما                                        از این احساس ترسیدم

تو باید جای من باشی                                       ببینی در تو چی دیدم      

تو باید جای من باشی                                           بفهمی من چرا تنهام

بفهمی چی بهت میگم                                ببینی از تو چی میخام

   تقدیم به تو  که  همیشه آزردمت 

فقط حلالم کن   همین  

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 20:27  توسط اکبر زارعین ریزی  | 

تقدیم به تو نازنینم

اوایل کوچک بود . یعنی من اینطور فکر میکردم . اما بعد بزرگ و بزرگتر شد. انقدر که دیگر نمیشد ان را در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد. حجمش بزرگتر از دل شد و من همیشه از چیزهائی که حجمشان بزرگتر از دل میشود میترسم. از چیزهائی که برای نگاه کردنشان_ بس که بزرگند - باید فاصله بگیرم میترسم. از وقتی فهمیدم ابعاد بزرگی اش را نمیتوانم با کلمات اندازه بگیرم یا در دوستت دارم خلاصه اش کنم به شدت ترسیده ام. از حقارت خود لجم گرفته است. از ناتوانی و کوچکی روحم. فکر میکردم همیشه کوچکتر از من باقی خواهد ماند. فکر میکردم این من هستم که او را افریده ام و برای همیشه افریده من باقی خواهد ماند اما نماند. به سرعت بزرگ شد. از لای انگشتانم لغزید و گریخت. ان قدر که من مقهور ان شدم. ان قدر که وسعت اش از مرزهای دوست داشتن فراتر رفت. ان قدر که دیگر از من فرمان نمیبرد. ان قدر که حالا میخواهد مرا در خودش محو کند. اکنون من با همه توانی که برایم مانده است میگویم دوستت دارم تا شاید از فشار غریبی که

 بر روحم حس میکنم رها شوم. تا گوی داغ را برای لحظه ای هم که شده بیندازم روی زمین 

تقدیم به تو 

عزیزترین افریده شده 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 19:53  توسط اکبر زارعین ریزی  |